|
می دونی عزیزم؟ این روزا خیلی دلم هوای شعر و شاعری کرده ولی وقتی تو نیستی، من از چی می تونم بنویسم؟
ای کاش می شد از تنهایی هام بگم، از غم نبودنت. ولی حتی نمی تونم باور کنم که رفتی...
عزیز دلم! خودت خوب می دونی که اگر دیوانه نبودم، اگه این جنون سرشارم نکرده بود هیچ وقت دور از تو سر پا نمی موندم.
دلم بدجوری گرفته ، حتی حوصله ی گریه کردن هم ندارم. این روزا همش دنبال یه جای خلوت می گردم، می رم توی اتاقم و خدا خدا می کنم کسی نیاد سراغم و خلوت با تو بودنم رو بر هم نزنه. اونوقت مجنون می شم و همه ی تنهایی هام از یادم می ره. برمی گردم به روزایی که کنارم بودی، تو رو کنار خودم احساس میکنم و باهات حرف می زنم.
سرت رو می ذارم رو پاهام، انگشتامو توی موهای لختت گم می کنم. به صورت آرومت خیره می شم و ساعت ها باهات درد دل می کنم ... درست مثه اون شبایی که غرق عشق می شدیم و اونقدر کنار هم عاشقی می کردیم که نمی فهمیدیم کی صبح شده و وقتی از پیشم می رفتی اونقدر مست عشق بودم که تا ساعت ها نمی دیدم و نمی شنیدم و نمی فهمیدم که دور و برم چی می گذره و فقط صدای اطرافیانم تو گوشم می پیچید که : "چته دختر! حواست کجاست؟ عاشق شدی؟؟؟"
و من غرق در سکوت، با همون تبسم آروم بهشون نگاه می کردم و اون ها باورشون می شد که دیوونه شدم ( فقط تنها اشکالش این بود که معنای جنون رو نمی فهمیدن ... حق هم داشتند! آخه اونا هیچ وقت دیوانه و مجنون نبودند.)
وقتی به آدمای دور و برم نگاه می کنم ازشون عق ام می گیره... حالم داره از این آدما به هم می خوره ، از این آدمایی که فقط حس مسئولیتشونه که کنار هم نگهشون داشته. حالم به هم می خوره از این وابستگی هایی که هیچ احساسی پشتشون نیست.
وای خدای من! می بینی؟ دوباره دارم شبیه آدم بزرگا می شم.
نه! می خوام امشب مجنون باشم. می خوام امشب بچگی کنم. خسته شدم از این همه نفرت
می خوام دیوونه بشم تا باز - بی هیچ بهانه ای- عاشق بشم.... عاشق این آدمای ترحم برانگیز، عاشق این هوای گرفته، عاشق این سر و صدای بی دلیل، عاشق تک تک آجرهای این دیوار پر از سکوت، عاشق عروسک هایی که گوشه و کنار اتاقم خیره به من نشسته اند. می خوام برای اون مجسمه ی کوچیک گوشه ی اتاقم گریه کنم، آخه دیشب جفتش شکست. می دونم که چقدر توی وجودش داغون شده و چقدر دلش می خواد گریه کنه ... خیلی سخته که تنها بمونی...خیلی!
ولی اون هم مثه من با همون لبخند خشکیده روی لبش فقط می تونه سکوت کنه.
آره، می خوام تمام امشب رو مجنون باشم.
حالا نوبت توه که برام لالایی بخونی ... باید خیلی احتیاط کنم...
هیس! حتی نباید نفس کشید، آخه وسعت فاصله از من تا تو خیلی زیاده ... میترسم نتونم صداتو بشنوم.
منو توی بغلت آروم خواب کن، قول می دم حتی نفس هم نکشم ... بذار فقط صدای قلب تو زندگی بخش من باشه.
چند وقته این اضطراب و تشویش منو رها نکرده؟ چند وقته ترس از هرگز نیومدنت داره عذابم می ده؟
می بینی امشب چقدر آرومم؟! چقدر احمقم که فراموش کردم می شه همیشه کنار تو بود.
لااقل به حرمت قولی که بهم دادی همین یک امشب رو تحملم کن و تنهام نذار
قول می دم به قلبم بگم آروم بگیره تا فقط من باشم و تو و سکوت.
دلم می خواد تنها موسیقی ای که توی فضا می پیچه صدای نفس های تو و تپش های قلبت باشه.
ببخش اگه گاهی صدای جاری شدن اشک من این سمفونی زیبای سکوت رو بر هم می زنه.
به عشقمون قسم که نمی ذارم هیچ چیزی که رنگ و بویی از عقل داره این آرامش با تو بودن رو ذره ای خدشه دار کنه
بیا و آروم لالایی عشق رو توی گوشم زمزمه کن...کاری کن که از مرز جنون هم فراتر برم!
بذار همین امشب توی آغوش مهربونت مثه یه بچه به خواب برم و دیگه هرگز بیدار نشم تا شاید این آرامش و سکوت تا ابدیت ادامه پیدا کنه ...
آره... قول می دم حتی نوای تپش های قلبم رو هم خاموش کنم !
هیس! می خوام بخوابم . . .

Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|